|
|
|
|
پیشکش به شما خوبان +مکتوب نجواهای محمد نوری زاد در زندان اوینچندی است به این می اندیشم که یک مور ناپیدا چون من ، می تواند آیا در پاسخ به این همه محبت جاری ، ران ملخی به پیشگاه سلیمان مردمان خویش تقدیم دارد ؟ به دارایی های خویش که نگریستم ، دیدم در میان همه ، می توانم گوهری برآورم که چه بسا شایسته ی شان شما باشد . شمایانی که در این چند وقت آزادگی ، چه پیش از زندان و چه در ماههای تلخ زندان ، با من و خانواده ام همراه و همدل بوده اید . وحتی مرا در دعاهای گاه و بی گاه خود ، نصیب و لیاقت بخشوده اید . براین باورم که در عالم ، نمی توان چیزی را همسنگ محبت و مهر : برترازو نهاد . چرا که مقایسه و چند و چون عطوفت مادری ، جز با همان که خاص خود اوست ، راه به خطا می برد . مرا نیز در اقیانوس مهر شما ، جز گمگشتگی و عجز چاره ای نیست . که اگر چاره ای نیز بوده باشد ، همانا غواصی در آن گستره ی بی کرانه است . چندی است به این می اندیشم که یک مور ناپیدا چون من ، می تواند آیا در پاسخ به این همه محبت جاری ، ران ملخی به پیشگاه سلیمان مردمان خویش تقدیم دارد ؟ به دارایی های خویش که نگریستم ، دیدم از میان همه ، می توانم گوهری برآورم که چه بسا شایسته ی شاًن شما باشد . شمایانی که در این چند وقت آزادگی ، چه پیش از زندان و چه در ماههای تلخ زندان ، با من و خانواده ام همراه و همدل بوده اید . وحتی مرا در دعاهای گاه و بی گاه خود ، نصیب و لیاقت بخشوده اید . هدیه ی من به پیشگاه شما ، از جنس نجواست . زمزمه است . نیایش است . همان تاروپودی که سرانجام به حریر رهایی می انجامد. ” نجواها ونیایش ها” ی من در زندان ، نردبانی است که خود مرا از سلول تنگ انفرادی ، سبکبال ، تا فراز ابرها به پرواز در می آورد . اول بار که این نجواها را ” قلمی” کردم ، دیدم لطافت مواج همسخن شدن با خدای خوب ، خاصیت خوشگوار دیگری نیز دارد . وآن : قابلیت تکرار است . پس ، شب ها ، خود برای خود ، این نجواها را می خواندم و می گریستم . وباهمان الفاظ ، انرژی تازه ای می یافتم که راه رفتن بر فراز ابرها ، کمترین بهره ی آن بود . در زندان ، من با دوستان فهیم وبا ادب و نخبه ، و به معنی واقعی : انسان ، مواجه و همنشین و هم سلول و هم بند شدم . از فهم و شعور آنان درس ها گرفتم . و از جمعی دیگر نیز که در سلول ها و بندهای دیگر بودند ، خبرگرفتم و در خلوت خود ، هم شما را و هم آنان را از مسیر نجواها و نیایش های خویش عبور دادم . از زندان که بیرون آمدم ، حسی در من جوشید تا مگر با ” صدای خود” ، همان نجواها را ضبط کنم و در اختیار شمایان قرار دهم . پس ، مکتوب نجواهای من تقدیم به شما ، و نجواهای صوتی من ، تقدیم به زندانیان بی گناهمان . و برای این که احترام خود را به همه ی بی گناهان دربندمان ادا کرده باشم ، از میان آنان ، سه نفر را به شکل نمادین برمی گزینم و از سر تواضع و ادب ، رو به آنان سرتعظیم فرود می آورم : یکی سرکار خانم هنگامه ی شهیدی ، و دیگری : آقای احمد زیدآبادی ، و سومی : آقای محمد رضا جلایی پور . پیشنهاد می کنم علاوه بر مطالعه ی مکتوب نیایش ها ، برای شنیدن فایل صوتی آنها ، خلوتی برای خویش فراهم آورید به قدر چهل دقیقه . این خلوت ، ضرورتی است برای همحس شدن با زندانیان . در آن خلوت بی مزاحم ، به نجواهای من گوش جان بسپرید تا با نردبان کلمه های آهنگین این نجواگر هیچ در هیچ ، یک به یک ، به سلول زندانیان سربزنید و از حال و روزشان خبر بگیرید . من ابتدا مکتوب این نجواها و نیانش ها را به محضر شماخوبان تقدیم می دارم و یکی دو روز بعد – به شرط بقا – فایل صوتی آن را نیز به شما پیشکش خواهم کرد . نجواهای محمد نوری زاد در زندان اوینخدای تنهایی یک سلول انفرادی ، به قدری که بتوانی دراو دراز بکشی ، و دری سنگین و
پرطنین ، با دریچه ای به اندازه ی دو کف دست ، و پنجره ای مشبک ، که به
زور ، شب و روز آن سوی پنجره را نشان تو می دهد . سه وعده غذا . و سکوتی
به وسعت قبرستانی که از تو همه چیز می خواهد الا حیات . اجازه بدهید مستقیم به اصل مطلب اشاره کنم . این که درست در میانه ی تهدیدها و ضرب وشتمها و ناسزاها و بلاتکلیفیها ، حس می کنی نسیمی از تو عبور می کند و غوغای درون تو را فرو می نشاند . و چشمانی را می بینی که از همه سو به تو زل زده اند . و لبانی را می بینی که رو به تو لبخند می بارند ، و سر انگشتانی که نوازشت می کنند و اشک هایت می سترند . خوب که نگاهش میکنی میبینی غریبه ای در کار نیست، هر که هست : آشناست . یک آشنای قدیمی . آری ، او خود خداست . خدایی که با همهی بزرگیش آمده و در سلول کوچک و تنگ انفرادی تو ، با تو هم نشین شده ، زانو به زانو ، و نفس به نفس . اینجاست که معطل سراسیمه و با شتاب خود را در آغوش او رها میکنی . وسط هقهق گریه، تو از آنانی که باید برادرت باشند و نیستند ، گله میکنی . و او مثل یک مادرصبور و سربه زیر، سرت را به سینه می نهد و صورت به صورتت می ساید! من در همان سلول انفرادی بودم که یک روز از جایی یک قلم به دستم رسید
، یک خودکار؛ چگونگی اش مهم نیست . مهم این بود که در آن ممنوعیت داشتن
قلم و کاغذ ، ثروت بی مانندی به دست من رسیده بود . دستیابی به کاغذ ، کمی
سهل تر می نمود . پاکت مقوایی دوغهایی را که هرازگاه به ما میدادند، با
احتیاط میشکافتم و از هرکدام دوبرگ کاغذ کاهی کوچک برمی آوردم . یادم
است؛ اولین چیزی که روی آن مقواهای کاهی کوچک نوشتم یک قطعه شعر بود؛ یک
قطعه شعر سپید به اسم سلول ۱۲۳ . و بعد: همین نجوا و نیایشی که تقدیم شما
می دارم . خدایا ، آدمهایی مثل من، تا زمانی که گرفتار کار و زندگی و رفت و آمد متداولند ، خدایی دارند هم ردیف کارشان ، هم ردیف همسر و فرزند و دلمشغولیهای روزانهشان… خدایشان به همین اندازه است؛ ونه بیشتر. هرازگاهی به تو سری میزنند تا برای تداوم همان روند همیشگی ، حالی بگیرند و بهزعم خودشان جایی در دل تو باز کنند. تو برایشان یک رفیق ساده لوحی که به وقت ضرورت میشود سرش کلاه گذارد . تویی که با چندرکعت نماز و با چند اصطلاح قربةالیاللهی، ما را که مثل نقل و نبات دروغ میگوییم، به آنانی که دروغ نمیگویند و از دروغ متنفرند ترجیح میدهی . تویی که ما را با دست و دل کجی که داریم، به آنانی که صاف و صادقند ترجیح میدهی . تویی که انبانی از دوز و کلک های رایج مارا به لطف یک قطره اشک ، به کوهی از پاداش و ثواب تبدیل می کنی . تویی که بود و نبودت ، تنها در محدوده ی کار و کسب ما ظهور و بروز پیدا می کند . تویی که معصومانه از ما بندگان خویش ، در آشوب و در هراسی . تویی که از ترس شورش جاهلانه ی ما ، پا از گلیم خود فراتر نمی نهی . تویی که جرات اعتراض نداری تا بگویی : آهای آدم های بظاهر زرنگ ، شما خدای منید یا من خدای شما ؟ + + + خدایا به این نتیجه رسیده ام که تو ، آنجا که پای به درون سلول انفرادی من می گذاری ، باخدایی که من در بیرون زندان می شناختم ، تفاوت داری . تو ، در بیرون زندان ، شرمنده ام خدا ، به من محتاجی ، که تحویلت بگیرم یا نگیرم ، به خلوت خود ، راهت بدهم یا ندهم ، رک بگویم خدا : در بیرون زندان ، اراده ی تو در دست من است . و تو ، هستی تا کمبود های مرا جبران کنی . + + + من در بیرون زندان ، سالهای سال ، با سوز و گداز ، هزار صفت جوشن کبیری تو را به زبان آورده ام ، بی آنکه هزاریک از این صفات تو را به جان جامعه ی خویش در انداخته باشم . درعوض اما ، تا دلت بخواهد ، عدل تورا ، بزرگی و علم و مهربانی و نظم و بخشایندگی تو را به خاک انداخته ام ، و به دست خود ، جامعه ام را از درک این همه شکوه و رشد باز داشته ام . اکنون ، به این رسیده ام که تو ای خدا ، در سلول انفرادی ، به خدای واقعی شبیه تری . در سلول انفرادی ، این تویی که زمینه ی احتیاج مرا در من بر می انگیزی . تویی که دست به دل ناآرام من می بری و آرامم می کنی . ناز مرا می کشی . و هیچ گاه از نفهمی ها و نابخردی های من خسته نمی شوی . مدام در کنار منی ، و از جوار من تکان نمی خوری . و من ، بی آن که خود بدانم ، ساعت ها سر به زانوی تو می گذارم و با بغض های گاه به گاه ، خود را پیش تو رها می کنم . تو در سلول انفرادی ، انگارکه هیچ کاری ، جز این که در برابر من بنشینی
و به من زل بزنی نداری . در بیرون زندان ، تو ، خدای من و خدای همه ای ، و
حال این که در سلول انفرادی ، تو خدای مخصوص خود منی . خدایا در این سلول های تنهایی ، تو هستی و ثانیه هایی که به پای هر کدام سنگی بسته اند به سنگینی هزار خروار . تا زمان ، نه به کندی ، که با شخم زدن روان زندانیان سپری شود . در اطراف ، و در مقابل سلول من ، سلول های دیگری نیز هست . با ساکنانی که عمدتا جوانند . و اغلب : بی هیچ گناه . می بینی ای خدا ، در سلول انفرادی ، چگونه زبان دل زندانی گشوده می شود
؟ من گاه به لکه ای نور ، مدت ها خیره می شوم . و با همان لکه ی نور ، به
کانون خورشید سفر می کنم . با صدای بال کبوتران آن سوی پنجره ی سلولم ، به
دور دست ها پر می کشم . و ساعتی بعد با آغوشی پر از پرواز به سلول تنهایی
خویش باز می گردم . خدایا تا کنون هیچ مهندس و زندان سازی نتوانسته راه گریز تخیل را مسدود
کند . پس چرا من خود را در این سلول تنگ محدود کنم ؟ پس با یادی از تو ، و
به برش و سوز یک آه ، خود را به فراز ابرها می رسانم تا از آن بالا ، به
تو ، و به خود بنگرم . خدایا بیا به سلولمان باز گردیم . دستت را به من بده . می خواهم با تو
هم قدم شوم . با گام هایی به بلندی لبخند . و به استمرار اشک های تو ، اشک
هایی که خدا در تنهایی اش برای بشر جاری می کند. خدایا دو روز است که در سلول مجاور من ، یک جوان ، سخت ناله می کند .
آیه ای را که از قرآن تو ای خدا یافته ام ، برای او می خوانم . نه یک بار
، که بارها . کف دستم را به دیوار مشترکمان می گذارم و می گویم : الحمدلله
الذی اذهب عناالحزن ، ان ربنا لغفور شکور = یعنی : سپاس خدایی را که اندوه
را از ما بر گرفت . که خدای ما بسیار بخشاینده و شاکر است . خدایا امروز به آیه ای برخوردم که پیش از این گویا آن را ندیده بودم .
اکسیر این آیه ٰ غوغا و آشوب درون مرا فرو نشاند . خدایا بیا و با صدای
پروردگاری ات این آیه را با من با من زمزمه کن : نبی عبادی انی
اناالغفورالرحیم : من از چند زاویه به این آیه و سخن تو نگریسته ام . با
تعبیر و تاویل و تفسیر خودم . شاید خودت راضی نباشی ٰ اما دراین سلول کوچک
؛ که من هستم و تو اجازه بده کمی از دایره ی رعایت خروج کنم . خدایا امروز ، همه ی آنانی را که در بیرون از سلول با من نا مهربانند ، و با من نامهربانی کرده اند ، یک به یک پیش چشم آوردم و برای آنان از پیشگاه تو ، بخشایش و سلامت و رحمت آرزو کردم . خدایا ، آنچنان گشایشی در دل های ما پدید آور که ما کینه های کهنه و تازه را تا سالیان دور با خود حمل نکنیم . دل های ما مستعد کشت شکوفه است ، چرا در آنها خس وخار بکاریم ؟ دل های می توانند محل تابش نور باشند ، چرا به سیاهی دچارشان کنیم ؟ خدایا این بار که خواستی به سراغ دلی بروی که از فرط شکستگی جای سالم
در او نمانده ، مرا نیز با خود ببر . اجازه بده من در گوشه ای بنشینم و
نحوه ی ترمیم آن دل شکسته را تماشا کنم . دوست دارم بدانم از کجا شروع می
کنی ؟ و با چه لحنی ؟ و با چه ادبیاتی ؟ خدایا ، یادت هست یک بار در سلول کوچکم ، به هم ریختم و قرار خود از کف
دادم ؟ فرد زندانی اگر از این لحظه های بی تابی و گسست خروج نکند ، به
ویرانه ای بدل می شود . ویرانه ای برای زباله های جماعتی که از او جز
خرابی نمی خواهند . اینجاست که پناه و آغوش تو کارسازی می کند . و من ،
در آن لحظه های بحرانی و گسست ، به تو پناهنده شدم . و سراسیمه خود را به
آغوش تو انداختم . چیزی به خاطرم خطور کرد . این که جای خود را با جای تو
عوض کنم . و این که نقش تو را من به عهده بگیرم و از زبان تو با خود سخن
بگویم . و همین کار را نیز کردم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:8 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:57 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:56 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:47 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 14:7 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 14:6 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 14:4 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
آيتالله منتظري درگذشت اين مرجع تقليد كه هشتاد و هفتمين سال عمرش را ميگذراند، شب گذشته بر اثر بيماري دار فاني را وداع گفت. به گزارش خبرنگار "تابناک" و به نقل از "ايلنا"،حجت الاسلام احمد منتظري با تاييد خبر فوت آيتالله منتظري گفت:شب گذشته آيتالله منتظري بر اثر بيماري درگذشت. اين مرجع تقليد كه هشتاد و هفتمين سال عمرش را ميگذراند، شب گذشته بر اثر بيماري دار فاني را وداع گفت. دفتر آيتالله منتظري ضمن تاييد اين خبر اعلام كرد كه تاكنون زمان مراسم تشييع پيكر وي مشخص نشده است.http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=77975
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:19 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام
اول بگم که به دلایلی نامعلوم این هفته برنامه زنده رود از شبکه اصفهان پخش نشد!!!!
بعد از گاف های هفته ی گذشته ی شبکه اصفهان ( در برنامه زنده رود) امروز نوبت به برنامه ی ورزش و مردم و اقای شفیع بود تا اعتراضات پرویز مظلومی ( سرمربی سابق مس کرمان) را به گوش ایرانیان برسانند آقای مظلومی در دو مورد به صورت شفاف نسبت به عملکرد مدیران ورزشی و سیاسی شدن امر ورزش و همچنین عدم حضور مردم در ورزشگاه ها اشاره کردند. ایشان علت عدم حضور مردم در ورزشگاههارا دروغ گویی ها و بی اعتمادی مردم عنوان کردند. البته خدای ناکرده کسی به دولت محترم کاری ندارد ولی بعضی از واژه ها در ادبیات امروز ایران از حساسیت خاصی برخوردار هستند مثل دروغ و دروغگویی ، دیکتاتور و...
والسلام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:18 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام
افتضاح استقبال مردم اصفهان از رئیس محترم جمهور به حدی بود که شبکه ی اصفهان از پوشش خبری این موضوع عاجز شده بود و تصاویر سفرهای قبلی و انتخاباتی را پخش می نمود/ حتما خودتان تصاویر این حضور پرشور(!) مردم را دیده اید انقدر استقبال افتضاح بود که مجبور شدند دکتر محمود را با ماشین به داخل میدان امام بیاورند و مثلا مراسم استقبال (از فرود گاه تا میدان ) را فیلم برداری بکنند خداوند اخر عاقبت این مملکت را به خیر کناد... والسلام
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:12 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
باسلام گاف دختر شریفی نیا در برنامه زنده رود!!!! زنده رود برنامه ی ظهر های جمعه از شبکه ی استانی اصفهان با مجری گری رضا رشید پور عزیز است. رشید پور خودش کم سوتی میده ، مهمان هاشم کمکش می کنند.!!! از پشت صحنه به رشید پور گفتند نظر مهمان های امروز برنامه ( خانم ها شریفی نیا ،هانیه توسلی و اقای امیرحسین ) در مورد عشق به وطن پرسیده بشود . مجری برنامه طبق عادت پاچه خواری شدیدی که دارند ، طرح این سوال را لازم ندانسته و فرموده اند این ( عشق به وطن و وطن پرستی ) یه چیز بدیهی است . اما نظر خانم های جوان برنامه چیز دیگری بود !!!؟ خانم شریفی نیا با قطعیت گفتند که نسبت به کشور ایران عشق و علاقه ی خاصی ندارد. کلا احساس نارضایتی خانم ها با جزع و فزع رشید پور همراه شد . طوری شد که در سه مرحله خانم ها را وادار به دوباره گویی کردند ( که منظور من این نبود و... از این حرف ها) براستی آیا جوان ایرانی – البته با شرایط فرهنگی نسبتا خاص- چرا نسبت به ایران نباید تعصب داشته باشد . یا احساس نارضایتی کند . بالاخره ریشه ی این ناامیدی و نارضایتی درچیست .... ؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:37 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
معرفی یک دوست
البته این را بگویم که خیلی از دوستان را از بلاگفا فراری دادند مثل فرید صلواتی عزیز و علی آقا ... اما حکایت همچنان باقی است یه سری هم به آقای پور اسماعیلی بزنید در وبلاگ پر محتوای تصویری از اسلام حقیقی موفق باشید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:0 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دیدید برگشتم... سنجد....!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:53 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
.............
مثل همه ما که در برابر کشتار جوانان در سال 1367 ساکت ماندیم. گمان می کردیم شرایط جنگ و تهدید خارجی می تواند مجوزی برای چنان جوان کشی باشد، که در تاریخ ما کمتر نظیری برای آن می توان یافت. به نقل از سید عطاء الله مهاجرانی http://mohajerani.maktuob.net/ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:31 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اول اینکه چند روزی شد که به دلایل مختلف ( مثل سفر نا فرجام(!) به کرج ) ننوشتم
به هر حال هفته ی گذشته توفیق پیدا کردم دوبار از شبکه ی سوم یه سرود زیبا در وصف مقام معظم رهبری را درک کنم... شما چی ؟ تونستید شاهکار صداو سیما را ببینید یا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:23 توسط محمد
|
|
||